اولین ورود سامان به خونه
سلام نفسم

ظهر شنبه بابایی وخاله وجیهه اومدن دنبالمون که بریم بافق ،من ومامان وسیله ها روجمع کردیم وقتی که ناهار رو نوش جان کردیم رفتیم شما رو تحویل گرفتیم .






پرستار بخش وقتی که عکست رو دید گفت چقدر عکش خوشکل شده منم درجوابش گفتم پسرم خوشکل بوده که عکسشم خوشکل شده ، بنده خدا دیگه هیچی نگفت و رفت.



بابایی هی زنگ می زد که چرا نمیاین آخه می خواست تو رو ازنزدیک ببینه وبغلت کنه .

وقتی که دیدت گرفتت تو بغل وکلی بوست کرد ما روهم دیگه از یاد برده بود.

شما هم از یزد تا شهرک صنعتی بافق شیر خوردین ماشاا... به این خوش اشتهاییت مادر.

آقاجون هم هی زنگ می زد که یواش بیاین هوا گردوخاکی (راستی ماشاا...
به این پا قدمت وقتی که رسیدیم خدا باران رحمتش رو بافق فرو ریخت)



وقتی رسیدیم عباس آقا شوهر خاله صدیقه برای ورود توی نازنین ،
گوسفندی که من وبابات برای سلامتیت نظر کرده بودیم قربونی کرد و
نصفش هم دادیم به بهزیستی که دعای خیرشون برای تو باشه که
انشاا... 120 سال صحیح وسالم وبا دلی خوش زندگی کنی گلم.



اولین ورود سامان به خونه 